" فقط باران "
بغضت را چون ابرهای تیره رها کن تا هم هوا بهتر شود هم دلت آرام بگیرد / مرگ راهیست که اصلا به خدا ختم نمیشود ... مگر اینکه دلت چون آسمان آبی شاد و پر شور باشد ... دعا کن باران ببارد تا در بهشت همسایه ی عاشقان باشیم . بگو که او یگانه است بگو به نام دوست که هر چه داشتیم از اوست بگو که خالقم یگانه است تو اعتراف کن به این و احترام کن به خاک تا نراند ات خدای پاک ... معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا بالاخره وقت رفتن منم رسید آره خب هر آمدنی را رفتنی است ولی هر رفتنی را آمدن نیست ... دارم میرم خدمت سربازی زندگی میکنم و مطمئنم که خیلی ها چند سال دیگه حسرت زندگی با منو خواهند خورد ولی ... همین دو سه خط را هم که نوشتم چند ساعت طول کشید خدای من دلم را چه شده که اینچنین ناتوان شدم و دستم به قلم نمیرود ؟ گویی چشمه ی احساسم را مشکلات دنیا خشکانیده ... خدایا به امید تو ... دلم مدام به این سو و آن سو میزند و بی قراری میکند . دلیلش را نمیدانم ولی میدانم از این دنیا و هرچه در آن هست سیر شده و جسم ناقص و محدودم توان تحمل بیقراری دلم را ندارد . کاش دنیا جایی هم برای آدمهای ساده ای چون من داشت . هر جای این دنیا که قدم گذاشتم فکر و احساس مرا پوچ و بی معنی خواندند و خندیدند به افکارم چرا که افکار من افلاکی بود و ماورای این دنیای خاکی . خود از خطا به دور نمیدانم چرا که من نیز چون دیگران انسانم و ناقص ولی میدانم که قلبم مرا نجات خواهد داد . خدایم مرا میبیند من نیز او را حس میکنم همین کمی تسکینم میدهد اما چه کنم که جسمی دارم خاکی که زمین گیرم کرده است ... وای که چقدر سیرم از این خاک آب خورده ی تنم ... وای که چقدر سیرم از این خاک . اگر هستم و زندگی میکنم بعد از خدای مهربانم فقط یک دلیل دارد آن هم همسفرم که بی نهایت دوستش دارم ... بی نهایت دوستش دارم ... دلنوشته ها بارونی : فضای غمزده ی شب هایی را به یاد دارم که ثانیه به ثانیه تا خود صبح اشک دیدگانم را رها نمیکرد آن روز ها جوان تر بودم یعنی جوان تر از این که هستم سرشار از احساس با دلی پاک خدایم را صدا میزدم و میخواستم چیزی را که او نمیخواست برایم روز برایم معنی نداشت و فقط شبها را میشمردم شبهایی را که نداشتم آنچه را نباید میداشتم . از این نداشتن سخت میسوختم و باز میخواستم و صدا میزدم و فریااااااد که ای خداااااااااااا این چه رسمیست ؟ چرا صدایم را نمیشنوی ؟؟؟ و بعد که جوابی نمیگرفتم تا سحر عاجزانه گریه میکردم ... روز ها گذشت و من الان امروز به جواب آنهمه گریه و گلایه رسیدم الان فهمیدم خدای من چقدر مرا دوست دارد حالا فهمیدم که با هر قطره ی اشکم دل خدای مهربانم خون میشد و با محبت جوابم را میداد و میگفت بنده ی من صبر کن ... صبر کن ... اینقدر عجول نباش ... من برایت فکر بهتری دارم ... میگفت و اما من گوش شنیدن نداشتم . شرمنده ی محبت خدای خویشم که مرا آنچنان پاسخ داد که دیگر جز سپاس حرفی برای گفتن ندارم ... خدایاااااااااااااااااااااااا شکر ... خدایاااااااااااااااااااااا شکر مرا چه به غروب ؟ مرا چه به سکوت و غم ؟ مرا چه به ترانه های سوزناک و غمزده ؟ من از طلوع آمدم ز قلب نور همان محله ی پر از سرور ... خانه ای ز نور دارم و سپاس میکنم از این خدای نور و آفتاب را ... مرا چه به غروب ؟ مرا چه به سیاهی و افول ؟ مرا چه به غرور ؟ من از میان خاک به قلب نور ره زدم من از طلوع آمدم همان شروع نور و زندگی دین من محبت است و عشق مذهبم فقط صداقت است ... مرا چه به دروغ ؟ چرا که این دروغ غروب باوری بزرگ بوده پس ... مرا چه به غروب ؟ مرا چه به دو رنگی و ریا ؟ من از همان طلوع به رنگ نور بوده ام و تا به حال ندیده ام غروب را مرا چه به غروب ؟ دوباره بر دلم زدم نشان سادگی وعشق دوباره بی بهانه صادقم به سان روز های پیش دوباره میدوم هوار میکشم بدون لحظه ای درنگ سکوت کوچه را شکسته ام با همین زبان کوچکم غمی ندارم و دلم فقط غرق شادی و خوشی است تنم به سان روح پر طراوتم قوی است روز های من که شب ندارد و دلم پاک و صادق است و تیرگی ندیده دیدگان من ... ولی دریغ تمام این شور عشق و اشتیاق در خیال و خاطرات من سالهاست خفته است کودکی گذشته و به جز خیال آن نمانده در دلم . دریغ ... کاش زنده میشدند خاطرات کودکی کاش دوباره بچه های کوچه با صدای خویش سکوت مرگبار خانه را به هم زنند کاش دلم نمیرد و دوباره صادقانه زندگی کنم به سان روزهای کودکی . ولی دریغ ... انتظار به انتهای خود رسید غصه را با تمام خاطرات تلخ بی کسی به باد دادم و غمی نمانده در میان سینه ام بعد از این تمام لحظه های من به نام اوست ... روز و شب سپاس میکنم خدای خویش را و بیش از این خواهشی نمیکنم از او ... نوشته بودم اش که از تمام این جهان یک نفس برای من بس است و او ... به روح خسته ام یک همنفس عطا نمود آری انتظار به انتهای خود رسید تمام شد آخرش تمام روزهای بد تباه شد "باران" دوباره مینویسم از دلیل غصه های خویش و تا ابد جز ترانه های مدح دوست بر زبان نمی رود ... کاش غصه ها دمی به من امان دهند دمی رها شوم ز سوز این غمی که سالهاست لحظه لحظه در وجود من نهفته است و میکشاندم به اوج غم . این مصیبت آنچنان عظیم بوده که دل بزرگ آسمان قطره قطره آب میشود سقوط میکند به سمت من میرسد به من به خاک میرسد به ما و ما میرسیم به قلب آسمان که در کنار ماست ... کاش تمام قصه های غصه دار آخرش قشنگ بود و زندگی فقط به رنگ شب نبود و هفت رنگ داشت باورم نمیشود چرا چنین شدم چرا غم از دلم نمیرود ؟ چرا خدا دست رحمتش به دست من نمیدهد ... چرا ؟ آّه ای خدای من خدای آسمان ... تو را همیشه خوانده ام در سجود خویش گفته ام به نام دوست بدان هنوز زنده ام و رمز زنده ماندنم فقط اراده ی شماست ای خدای پاک آسمان آبی ام ...

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد
بازان سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی
هم خانه ی یاران شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه ی شیرینش
عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا








| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |



